درباره نویسنده
کوه یخ
مفهمومی که از اینجا به امانت می گیری، فقط رد پاییه از احساسات... و ثمره ای از شیطنت و بازیگوشی کلمات. اثر انگشت هایی از افکارم... با کلی کثیف کاری. مراقب باش... چشمات گولت نزنند!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • کوه یخ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • من هستم
  • توهم
  • بیدارباش
  • اعماق
  • غریبه
  • نوش جان
  • ...
  • ...
  • خداحافظ
  • رنگها
  • بت
  • احساسات خام
  • بی نظیر!
  • 666
  • ابریشم
  • روانشناسی خلقت
  • نوشته های نوجوانی (6): طنز هفت خان رستم (قسمت سوم و پایانی)
  • نوشته های نوجوانی (5): طنز هفت خان رستم (قسمت دوم)
  • نوشته های نوجوانی (4): طنز هفت خان رستم (قسمت اول)
  • نوشته های نوجوانی (3): نحوه درست عکس العمل در مورد فحش و ناسزا
  • نوشته های نوجوانی (2): عشق عکاسی!
  • نوشته های نوجوانی (1): دختر نرو بالا!
  • تنها
  • نیلوفرانه ای برای آنه
  • قالیچه قرمز
  • مسمومیت عاطفی
  • خوشگلم
  • قناعت
  • بر سر دوراهی
  • به همین خیال باش!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
کدهای اضافی کاربر



اکنون...اینجا
یعنی ابدیت
من هستم
نویسنده: کوه یخ - ۱۳٩٠/٢/۱٩

همه چیزهایی که تو تلاش می کنی باشی... من به سادگی هستم.

نظرات ()



توهم
نویسنده: کوه یخ - ۱۳٩٠/٢/۱٩

فکر می کنی قراره بری بهشت؟

نه عزیزم... تو نشئه اعتقاداتتی...

نظرات ()



بیدارباش
نویسنده: کوه یخ - ۱۳٩٠/٢/۱٩

خدا خیلی وقته خوابش برده... فقط وقتی بیدار می شه که تو چشم هاتو باز کنی.

نظرات ()



اعماق
نویسنده: کوه یخ - ۱۳٩٠/٢/۱٥

دوباره... وقت غوطه ور شدنه...

همه چیز آبیه...

توی سایه های آبی حل می شم...

به همه چیز می پیوندم... و هیچ می شم...

نظرات ()



غریبه
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

با نگاه های عاشقانه، زیبایی رو به تو تزریق می کردم.

اینو نمی دونستم!

 چون الان... وقتی دیدم اینقدر چروکیده و شکسته شده ای... نشناختمت!

دلم سوخت... به حال پژمرده ات.

دلم سوخت... ولی خاطرم آسوده شد...

چون آفتاب در اومده... و تاریکی ها رو خشک کرده.

و روشنایی مثل همیشه... حقیقت رو به چشم هام هدیه می کنه.

تو رو می بینم... که دیگه اونی نیستی که دوستش داشتم.

تو شخص دیگه ای هستی...

تو خاطرۀ خشک گلبرگ های مریمی... لحظه ای که عصاره عشق از تن سفیدشون می پره.

الان دیگه به آغوش باد تعلق داری...

الان دیگه نه شایسته عشق هستی... نه شایسته نفرت.

الان... دیگه نمی شناسمت!

به عنوان آخرین هدیه... لبخندی تقدیمت می کنم...

لبخندی تقدیم به رهگذری غریبه.

نظرات ()



نوش جان
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۱٩

اگر می بینی تلخم... به این خاطره که خودم رو به حقیقت آغشته کردم!

نظرات ()



...
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۱٧

...

ولش کن... ارزش نوشتن داره... اما حسش نیست!

نظرات ()



...
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۱٦

...

ولش کن... ارزش نوشتن نداره!

نظرات ()



خداحافظ
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

دیگه وقتشه که از زندگیم بری بیرون...

خداحافظ

[صدای سیفون]

نظرات ()



رنگها
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۱۳

زندگیم بدون تو خاکستریه...

با تو قهوه ای بود!

نظرات ()



بت
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۸

از تو بتی ساخته بودم...

و بت ساختن... یعنی اینکه به چیزی ارزشی بیشتر از ارزش واقعیش ببخشی. ارزشی که لایقش نیست.

یعنی وقتی از خاک خدا می سازی.

یعنی وقتی به کسی نگاهی می بخشی که توی عظمت اون نگاه نمی گنجه... و خودش رو گم می کنه.

شکی نیست که از تو بتی ساخته بودم...

شکی نیست که زاده نگاه ساده لوحانه ام بودی... نگاهی که از روی جهل به تو ارزشی داد که فاقدش بودی.

از تو بتی ساخته بودم...

تو رو با دستهای خودم آفریدم... ولی به اندازه یه آفریدگار بهت ارزش دادم.

دونه دونۀ خاکت رو توی دست نوازش میکردم و می بوسیدم... با اشک می شستم... و بهشون معنا می بخشیدم.

از پست ترین خاک و گل تو رو به زیباترین شکل خلق کردم... و تو گول زیبایی نسیه خودت رو خوردی.

از تو بتی ساختهبودم...

اما هدف هیچوقت بتی بی جان نبود... از روح خودم توی تو دمیدم... و از عشق توی وجودت زمزمه کردم... غافل از اینکه تو از جنس آتیشی... و هر چه از روح در تو بدمند... قورت می دی و شعله ورتر می شی... هستی رو به نیستی فرو می بری... و مست تکبر آتش گونه ات عشق رو می میرانی.

از تو بتی ساخته بودم...

تو کالبد خالی عشق هستی... مثل بقیه بت ها نمودی از اون چیزی هستی که هیچوقت نمی تونی باشی... بشارتی دروغین از زیبایی... ساخته دست های زخمی و نگاه احمقانه یه خیال پرداز خوش خیال.

از تو بتی ساخته بودم...

اما امان از وقتی که بت های انسان نما شکل می گیرن... امان از تو!

تویی که گستاخی این رو پیدا کردی که سوار بر جهل و کوری من خودت رو بالاتر از خاکی بگیری که هستی.

از تو بتی ساخته بودم...

اما تو زودتر از من شیفته این بت شدی و شروع کردی به پرستیدنش!

مجسمه ای گلی بودی که کابوس گونه حیات گرفتی... و با حیات گرفتنت... هر چی حیات بود گرفتی... و من هیچوقت نتونستم هیولایی که درست کرده بودم... از بین ببرم... هیچوقت دلم نیومد... بشکونمت.

و تو بدون هیچ مانعی در راه... با شعله های افسار گسیخته ات...  همه جا رو سوزوندی.

اشکهایی که به پای وجودت ریخته بودم با آتیش خشمت خشک کردی... و اون مکانی رو که قرار بود قلبت باشه...  توی کورۀ غرورت به سنگی سخت تبدیل کردی.

از تو بتی ساخته بودم...

با نگاهم به تو هویت می بخشیدم...  هویتی که متعلق به تو نبود.

و الان که خورشید معرفت طلوع کرده... چهره ترد و شکننده تو رو به وضوح می تونم ببینم.

اگرچه نور برای منی که چشم هام مدت هاست بسته بوده درد آوره... اما این درد لذتبخش حاکی از اینه که دیگه توی تاریکی جهل نیستم.

از تو بتی ساختهبودم...

و الان صدای شیرین شکستنت رو دارم می شنوم...  صدای قرچ قوروچ خرده ریزه هات که زیر پاهام پودر می شن... و دردهای کهنه ام رو به همراه یادت دفن می کنه.

تکه های تو فرو می ریزن، پیش پام می افتن... و به خاک فرو می رن.

ارزش تو همیشه همینقدر بوده!

از تو بتی ساختهبودم...

قبلاً برای نگاه کردنت سرم رو بالا می کردم... در صورتیکه باید سرم رو پایین می نداختم.

اما الان حتی نگاهم رو پایین هم نمی ندازم... ارزش نگاه نداری!

من به دوردستها چشم دوخته ام...

منتظر بارونی که صورتم رو نوازش کنه... و هر چی خاکه از پیش پام بشوره.

نظرات ()



احساسات خام
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۸

"گوش فرا ده."

گوش فرا دهم؟! دهنت رو ببند پست فطرت... به خودت یک لحظه جرأت نده که اینطوری صحبت کنی... دهنت رو ببند که کلمات توخالیت رو در هم می شکونم و لای واژه هات دفنت می کنم. اینقدر متکبری که به خودت جرأت می دی حرف بزنی...؟ من مدت هاست که گوش فرا دادم و از هر چی صدای نکره توه گوشم پر شده... تو گوش فرا بده که هیچوقت نتونستی هیچی رو بشنوی.... غرق درکثافت خودخواهیت همیشه در حال زر زدن بودی... و چشمها و گوشهاتو بستی... تو گوش فرا ده!

"آیا می شنوی؟ گویا چیزی در حال شکستن است! آیا می دانی چیست؟ من می دانم چیست."

تو؟! تو می دانی چیست؟! نه بابا؟! اصلاً تو چیزی هم می دانی؟! چند وقت است که این را می دانی؟!

جمع کن اون لحن نوشتاری خنده دارت رو بابا... کتابی نوشتن مزخرفت نشونه ادبیات نیست... نشون دهنده غریبی تو با خودته... نشون دهنده تظاهرته به چیزی که نیستی... زبونی که هیچگاه صحبت نمی شه و فقط توی کتابهای پوسیده خاک می خوره... نکنه کتاب فارسی اول دبستان داری می نویسی؟ عزیزم هر کسی می تونه افعالش رو رسمی کنه... اما تو نمی فهمی قالب کلماتت هر چی که باشه بخاطر توخالی بودنشونه که موندگاری ندارن... حتی با طلا هم که بنویسی از معنا و مفهوم خالی هستی.

طوری صحبت می کنی انگار که همه چیزو می دونی...؟ آره؟! تبریک می گم... اما تو هیچی نمی دونی... از هیچ هم بدتر تو غرق در توهم و خرافات خودساخته خودتی. ببینم یه سؤال؟ هنوز اینقدر متکبر و از خود راضی هستی؟... انگار که آسمان باز شده... و بر ما نازل شدی؟! آره؟ واست خبر تازه دارم.... و اون اینه که جهنم تو رو بالا آورده... حتی آتیش اونجا هم پذیرای تو نیست. پس خفه شو... قبل از اینکه اون زبونت رو با دندونام گاز بگیرم و از ته حلقومت بکشمش بیرون... قبل از اینکه گلوی نحست رو بگیرم و اونقدر فشار بدم که هر چی خون توی رگهای کثیفته بالا بیاری... خفه شو... قبل از اینکه  قلب سیاهت رو از جاش در بیارم و توی دستم لهش کنم.... قبل از اینکه  گردنت رو خرد کنم... قبل از اینکه کمرت رو از وسط بشکونم... قبل از اینکه زنده زنده پوست سفیدت رو با چنگال هام بکنم... قبل از اینکه سرت رو اونقدر به دیوار بکوبم که دیوار به رنگ مغزت دربیاد... کمتر حرف مفت بزن و یکم نگاه کن... یکم نگاه کن ظاهر کریه خودت رو و بوی گند تعفنی که از حضور تو احساس می شه. هنوز بعد از این همه...؟ اونقدر گستاخی...؟ که بشینی باز کس شعر بنویسی واسه من؟ خفه شو بابا... خفه شو! کیبوردت رو می شکونم... قلمت رو می شکونم... انگشتهات رو تک تک می شکونم... جمع کن اون کلمات مفتت رو... جمع کن هر چی چرت و پرته که باهاشون خودت و اطرافیانت رو گول می زنی... جمع کن توهماتی که باورشون کردی و شبها به لطفشون می خوابی... جمع کن خم و راست شدن هایی که اسمشون رو نماز می ذاری... کسی که نمی دونه خدا چیه چجوری نماز می خونه؟ کسی که خودش رو می پرسته نماز نداره... فقط حقه ای دیگه که خودت رو گول بزنی که به خدا نزدیک می شی؟ تو اگر یک پرتو از خدا رو حتی درک می کردی هر چی عشق بود ازت فرار نمی کرد! جمع کن ادعا و غرورت رو... جمع کن سک و صورت بی روح و متکبرت رو... جمع کن هر چی وجود ناپاکه... خفه شو... سکوت کن... و نیست شو... که از بودنت خدا و دنیا به شرم میاد...  برو یه جایی که خودت باشی... برو جایی که یک ذره هم عشق نباشه... برو جایی که یه گل نباشه... یه گیاه نباشه... یه مگس نباشه... برو جایی که حتی میکروب ها هم نباشن... که تو هر چی اثری از حیات و عشق داره می خشکونی.... برو گمشو و نیست شو.... برو توی غرور خودت حل شو... که تو تنها فقط خودت رو دوست داشتی و داری و خواهی داشت. در حالیکه هیچ نیستی... و این یعنی تو هیچ را دوست داری... یا بهتره بگم تو هیچی رو دوست نداری... و ارزش ما به اندازه چیزاییه که دوستشون داریم... واسه همین ما جفتمون پست و بی ارزش بودیم... چون جفتمون فقط تو رو دوست داشتیم!

نظرات ()



بی نظیر!
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۸

سردرد، میگرن، خراش، زخم، بیماری، سرطان، تهوع، تب، استفراغ...

می بینی تشبیه واست زیاد دارم... اما هیچ کلمه ای نمی تونه باطن وحشتناکت رو وصف کنه... کلمات زیباتر از اون هستند که بشه اینهمه زشتی رو توشون جا داد!

هیچ قلمی نمی تونه قساوت تو رو به تصویر بکشه... جوهر از ترس دل به کاغذ نمی ده!

هیچ هیولایی نمی تونه قالب تو رو به خودش بگیره... چون حتی هیولاها قلبی واسه زنده موندن دارن... حتی هیولاها  هم می شه توی چشمشون احساس رو خوند!

هیچ عربده وحشتناکی نمی تونه درد حضورت رو توصیف کنه... چون وقتی می شه عربده زد که اثر و امیدی از حیات مونده باشه!

هیچ آینه ای نمی تونه تو رو نشون بده... چون در حضور تو پرتوهای نور فرار می کنن!

هیچ انگشتی نمی تونه بهت اشاره کنه چون چشمها با دیدنت کور می شن... حداقل چشم هایی که بتونن چهره واقعیت رو ببینن!

نظرات ()



666
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۸

یادمه بارها گفته بودم: "همه از جنس خاکند... اما تو از جنس نوری."

حرفی که زدم رو هنوز قبول دارم...

اما مشکل این بود که من نمی دونستم منشأ نور همیشه آتیشه.

تو از جنس آتیش هستی... و این کاملاً با تکبرت همخونی داره.

می گن مادر همه گناه ها تکبره... چون کل داستان گناه با تکبر شیطون شروع شد.

الان می دونم خدا چه حسی داشته... و چقدر دلش شکسته که ابلیس رو تا قیامت می فرسته جهنم... کسی که دچار شعله های تکبره... حقشه که توی شعله هایی از جنس خودش بسوزه... تنهای تنها.

نظرات ()



ابریشم
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۸

هر وقت کسی توی پیلۀ تنهایی رهات کرد...

واسش متأسف باش.

چون نه تنها پروانه رو از دست داده... بلکه مهمتر از اون... تجربه پرواز رو باخته.

نظرات ()



روانشناسی خلقت
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/۸

خدا از گل مجسمه ساخت... و بهش دستور داد که بپرستتش!

انسان از گل مجسمه ساخت... و خودش شروع کرد به پرستیدنش!

انگار خدا کمبود توجه داره... و انسان کمبود محبت!

نظرات ()



نوشته های نوجوانی (6): طنز هفت خان رستم (قسمت سوم و پایانی)
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/٧

اتوبوس Volvo به هن و هن افتاده بود... حق هم داشت بیچاره... ۴۰نفر پهلوون نره غول با شمشیر و سپر و زره آلات همه با هم چپیده بودن داخل اتوبوس... کف اتوبوس رو به زور میشد از لابلای پوست تخمه ها دید... وزیر اعظم طبق معمول مثل بچه مثبت ها نشسته بود صندلی شاگرد راننده و هر از چند وقت سرشو برمی گردوند و یه نگاهی به پهلوونها میکرد که داشتن با هم دست میزدن و آواز میخوندن :

-امشو شوشن لیپک لیلیلونه.....امشو شوشن یارم پر از جونه.....

پادشاه همراه با راننده خصوصی خودش سوار بنز سلطنتی شده بود و پشت مینی بوس راه میومدن... کیکاووس با اشمئزاز نگاهی به پهلوونا میندازه :

-نگاشون کن... یه مشت بچه قرتی اسم خودشونو گذاشتن پهلوون... واقعاً که مایه ننگن...

-نگاه کیکاووس به "گیو" و "گودرز" منتهی می شد  که وسط اتوبوس در حال انجام حرکات موزون بودند....گودرز گرز رو بالای سرش میچرخوند :

-آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آه.......آه, آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آه.......آه.....

یکدفعه گیو مثل برق گرفته ها رفت سمت وزیر اعظم...

-جون وزیر باید بیای یه تکونی بدی...

-بابا من بلد نیستم...

-نه دیگه... نشد... وزیر باید برقصه... وزیر باید برقصه!

با شنیدن این جمله بقیه پهلوونا با گیو همصدا میشن :

-وزیر باید برقصه....وزیر باید برقصه!

وزیر اعظم که میبینه چاره ای نداره پامیشه مثل پیرزنا دستاشو تو هوا تکون میده و زودی برمیگرده سر جاش میشینه.

{یک ساعت می گذرد}

-عمو سبزی فروش....!

-بععله!

-سبزی کم فروش...!

-بععله!

-من سبزی می خوام....

....

....

{خدا رو شکر یک ساعت دیگر هم می گذرد!}

بعد از دو ساعت بزن و برقص... سر و صدای پهلوونا میخوابه و مشغول صحبت کردن با همدیگه میشن...

یکی دو ساعت دیگه به همین منوال میگذره... تا اینکه رهام از جاش بلند میشه و با صدای بلند داد میزنه :

-برای سلامتی آقای راننده جمیعا صلوات...

-اللهم صل علی محمد و آل محمد.

 -نه نشد نشد....این دفعه واسه سلامتی خودتون یه صلوات محمدی بفرستید!

-اللهم صل علی محمد و آل محمد.

...

...

...

"مازندران ۳۰ کیلومتر"

...

...

...

-"به شهر دیوپرور مازندران خوش آمدید"

راننده  رو به وزیر اعظم میکنه :

- قربان حالا کجا باید بریم واسه اتراق؟

-یه هتلی هست کرایه کردیم توپه... اسمش هتل "اسپروز" هست... تو دامنه کوه اسپروز... جزو رشته کوههای اسپروز... بغل رودخونه اسپروز... یه جنگل داره... جنگل اسپروز... بعد اون جنگل یه مارایی داره بهشون میگن مار اسپروز... راستی یادمون نره یه سر هم به بازار بزرگ اسپروز بزنیم...!

بعد از حدود نیم ساعت آدرس و کروکی گرفتن اتوبوس وارد محوطه هتل میشه....

در اتوبوس که باز میشه پوست چیپس و پفکه که میریزه بیرون... پهلوونا یکی یکی با کوله هاشون میپرن پایین.

وزیر همه رو دور خودش جمع میکنه :

-پهلوونا توجه کنین... امروز رو استراحت میکنیم... ناهار و شام تو هتل سرو میشه... فردا از بازار بزرگ اسپروز و جنگل اسپروز دیدن میکنیم... روز بعد حموم های سنتی رو میبینیم... روز بعد میریم کوه... بعد به سلامتی بر میگردیم خونه... هر کی نظری پیشنهادی... آخ ببخشید داشت یادم میرفت... روز آخر هم میریم حساب این مازندرانیهای چسو رو برسیم... هر کی نظری پیشنهادی داره خوشحال میشم باهام در میون بذاره... ضمنا یه خواهش دیگه هم داشتم اینکه شئونات رو رعایت کنین و نظافت اتوبوس رو رعایت کنین... شما پهلوونای این مملکتین... خلاصه آبروریزی نکنین. مرسی.

4 روز میگذره و برنامه های تفریحی که تموم میشه...

 

"زمستان ٨٢"

پ.ن: این داستان تا به امروز نیمه تموم مونده...

 

 

نظرات ()



نوشته های نوجوانی (5): طنز هفت خان رستم (قسمت دوم)
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/٧

 

توی راهروی قصر مرد ریزاندامی با سرعت به سمت اتاق پادشاه می رفت... ریش پرفسوری و سر بدون مویش قیافه اش رو از بقیه متمایز می کرد... از روی ریخت و قیافه اش معلوم بود که آدم مهمیه... سرایدار کاخ به محض دیدن مرد تعظیم میکنه:

-سلام وزیر اعظم

-به به سلام آقا فرهاد... خوبی؟

 -مرسی , شما خوبید قربان؟

-شکر خدا.

-راستی پادشاه کارتون داشت جناب وزیر.

-میدونم... خودش بهم اس ام اس زد... الان دارم میرم پیشش...

وزیر اعظم راه رفتنش رو تندتر میکنه... به در اتاق که میرسه بدون معطلی درو باز میکنه و وارد اتاق پادشاهی میشه...

کیکاووس دستپاچه انگشتش رو از تو دماغش درمیاره و داد میزنه :

-تو این مملکت کوفتی کسی بلد نیست در بزنه؟

-عذر میخوام پادشاه... عجله داشتم خودمو به حضرتعالی برسونم... امری با من داشتید؟

کیکاووس در حالیکه انگشتش رو یواشکی به دیوار میماله با لحن آرومی میگه :

-فعلا شربتتو بخور... یخورده حالت جا بیاد.

وزیر لیوان شربت آلبالو رو برمیداره و شروع میکنه به هم زدن... تلنگ تولونگ تلنگ تولونگ...

-هووووورت!! به گوشم قربان.

-تصمیم دارم واسه خانم یه ویلا بگیرم...

-{زیر لب} ای زن ذلیل!

-چیزی گفتی وزیر جان؟

- هووووورت!! داشتم میگفتم چه فکر خوبی! حالا کجا مد نظرتون هست انشاالله؟

- مازندران...

با شنیدن این کلمه چشمهای وزیر گرد میشه و شربت تو گلوش میپره....

-اهه اهه اهه... اهه...

-چی شد وزیر جان؟

کیکاووس چندتا میزنه پشت کمر وزیر..... شاتاراق... شوتوروق... شیتیریق

-بهتر شدی؟

وزیر دو قطره اشک ناشی از سرفه شدید رو از گونه هاش پاک میکنه :

-مرسی پادشاه...

-چی شده چرا اینقد رنگت پریده؟

-ببین کیکاووس هرجای دیگه میخوای ویلا بگیری بگیر ولی دور مازندران رو خط بکش.

-چرا آخه؟

-بابا اینا آدم نیستن...

-هه هه هه... بابا تو این دوره زمونه هیچکی آدم نیست...

-نه جدی میگم این مازندرانیها آدمیزاد نیستن... همشون دیو و دیوزاده هستن...

-من آدم و دیو حالیم نیست... من ویلا میخوام... توی ناف مازندران هم میخوام...

-لواسون,طالقون, فشم... این همه جا... مگه مازندران چی داره؟

-ببین اون حاکم کون نشسته خراسون رفته تو مازندران ویلا گرفته... من هم میخوام همونجا ویلا بگیرم

-اون حاکم خراسون خودش دیوزادست...

-اه؟ پس چرا شبیه آدماست؟

-آخه دورگست...

-بالاخره یه چیزیش باید به دیوا رفته باشه...نه؟

-آره فقط یه دم داره که اونو همیشه تو شلوارش قایم میکنه...

-آهان واسه همین همیشه شلوار کردی پاشه؟

-آفرین...!

-که اینطور...!

-آره پادشاه... اینا غیر خودی اونجا راه نمیدن...

کیکاووس تو فکر فرو میره... تو ذهنش هیکل فیل مانند زنشو با دهن کف کرده و دندونای یکی درمیون می بینه که با جارو افتاده دنبالش... یکدفعه از کوره در میره :

-غلط کردن غیر خودی راه نمیدن...مگه شهر هرته؟ اصلا همین فردا لشکرکشی میکنم اونجا ببینم کدوم دیوی جرأت داره جلومو بگیره...

-پادشاه آرامش خودتو حفظ کن...

-آرامش چیه مرد حسابی... من پادشاه این مملکتم نباید بتونم یه ویلای کوفتی واسه زنم بگیرم؟

-شما درست میگی... ولی آخه لشکرکشی؟

-آره بابا میریم اونجا یکدفعه ای ملت رو از شر این دیوها راحت میکنیم... 

-بابا اینا دیون....شاخ دارن!

-گاو هم شاخ داره...!

-منظورم اینه که کلی تلفات میدیم...

-ببینم پس اینهمه از من بودجه میگیرین واسه تیم پهلوانان باهاش چه غلطی میکنین؟ میری اون پهلوانای بی خاصیتو جمع میکنی میگی وقتشه که یه کاری واسه مملکتتون کنین.

-پادشاه از خر شیطون بیا پائین... پدر خدابیامرزت با اون همه دبدبه کبکبه کاری به این مازندرانیا نداشت...

-من با بابام فرق میکنم... برو به فرمونده سپاه بگو بیاد تو اتاقم... یه قرار هم با این پهلوونا بذار یه جا جمعشون کن... کارشون دارم.

-{زیر لب} کره خر تا همه ماهارو به کشتن نده راحت نمیشه...

-چیزی گفتی؟

-نه...چیزه... گفتم که حساب این دیوهای کره خر رو میرسیم...!

-به فرمانده بگو ساعت 4 اینجا باشه... نه 4 پرسپولیس بازی داره... بگو 6 اینجا باشه... خودت هم 6 اینجا باش... میخوام نقشه حمله رو با هم بکشیم.

نظرات ()



نوشته های نوجوانی (4): طنز هفت خان رستم (قسمت اول)
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/٧

یکی بود یکی نبود... غیر از خدا هیچکس نبود, اگر هم بود به من و شما هیچ ربطی نداره.

کیکاووس بعد از درگذشت نابهنگام پدرش جمشید و ورشکستگی ناشی از خرج و مخارج مراسم ختم و تشییع جنازه و سوم و هفتم و چهلم و سنگ قبر و... بلانسبت شما سرشو مثل گاو انداخت پائین و رفت و هیکل پشمالوشو انداخت روی تخت پادشاهی ایران.

یک روز از همین روزا کیکاووس به تخت لم داده بود و داشت ماهواره نگاه میکرد که یکدفعه یکی از درباریان مثل عزرائیل اومد تو اتاق...!

کیکاووس که دستپاچه شده بود به سرعت به سمت کنترل ماهواره خیز برداشت و شبکه خبر رو گرفت.

درباری نگاهی به قیافه پریشون کیکاووس انداخت و در حالیکه به زور جلوی خندشو گرفته بود تا کمر خم شد و تعظیم کرد :

-sexy sat تماشا میکردید سرورم؟

-سرورم و زهرمار... گوسفند به تو یاد ندادن در بزنی ؟

-غلط کردیم سرورم... رحم کنید.

-دفعه آخرت باشه... وگرنه دستور میدم در ملاء عام شلاقت بزنن.

-پایتان را میبوسیم سرورم.

کیکاووس با اکراه نیم نگاهی به اندام استخونی و ریشهای یکی در میون درباری میندازه و میگه :

-بسه خودتو لوس نکن بگو ببینم چه مرگته که مزاحم استراحت ما شدی؟

-سرورم شنیده اید....

-سرورم و مرض... گیر داده به "سرورم" ول هم نمیکنه... مگه من شوهرتم؟

درباری در حالیکه تفهای روی صورتش رو با دست پاک میکرد :

-نه فدایتان شوم...

-بگو ببینم چی میخواستی بگی؟

- قربان شنیده اید حاکم خراسان برای زنش ویلا خریداری نموده است؟

-ویلا دیگه چیه؟

-ویلا کاخیست مجلل در میان جنگلهای مازندران مجهز به  استخر , سونا و جکوزی!

-خوب خریده که خریده منو سننه ؟

درباری چشماشو چرخوند و با لحن خاله زنکانه ای گفت :

-شایسته نمیباشد حاکم زپرتی خراسان ویلا داشته باشد اما شما که پادشاه ایران هستید نداشته باشید , قربانتان شوم!

-لال شو !! ما خودمون میتونیم تشخیص بدیم چه چیزی شایسته می باشد!!  حالا برو تنهایمان بذار...میخوایم از نبوغ پادشاهانه مون استفاده کنیم!!

درباری تعظیم میکنه و از در میره بیرون...

کیکاووس به فکر فرو میره...دستشو میبره تو شلوارکش و مشغول خاروندن خودش میشه :

-اگه خانم از قضیه ویلا بو ببره دیگه آب خوش از گلومون پایین نمیره... باید هر طور شده یه ویلا به نامش بزنم.... ای... یادش بخیر... یادمه دوره نامزدی میگفت اگه گدا هم باشی واسه من فرقی نمیکنه... حالا بیا و ببین...

پادشاه که از فکر کردن نتیجه ای نگرفته بود تصمیم گرفت از وزیرش کمک بگیره... گوشیشو از جیبش درآورد... توی پس زمینه گوشی عکس جنیفر لوپز خودنمایی می کرد...

-الو؟

-مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.No Response To Paging

-الو سلام وزیر اعظم اونجاست؟

-مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.No Response To Paging

-هی ضعیفه با توام... با وزیر اعظم کار دارم.

-مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.No Response To Paging

-عجب زبون نفهمیه ها... ببین یک بار دیگه بگی مشترک مورد نظر...

صدای اپراتور حرف کیکاووس رو قطع میکنه:

-مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد.No Response To Paging

اخمای کیکاووس میره تو هم و گوشیو  قطع میکنه...

پادشاه وقتی می بینه با تلفن زدن به جایی نمیرسه تصمیم می گیره پیام کوتاه بفرسته :

Hi…ta nim saat dige khodeto beresun kakh, karet daram  (K.K)-

Message Sent-

-چه عجب فرستاده شد... امیدوارم پیامهای کوتاهشو نده اون زنیکه بخونه!!

نظرات ()



نوشته های نوجوانی (3): نحوه درست عکس العمل در مورد فحش و ناسزا
نویسنده: کوه یخ - ۱۳۸٩/۱٠/٧

میگن اولین حرفهایی که آدم توی زمین بر زبون آورد فحش بود :

-ای ابلیس {فلان فلان} شده... یکبار دیگه تو گوش عیال ما چرت و پرت بخونی {فلانت} میکنم...

هیچکس تا امروز نمیدونه این "فلان" ها چه فحشهایی بودن... اما بی شک فحش و ناسزا از بدو خلقت با انسان بوده و همراه با پیشرفت و تغییر انسان در طی دوران های مختلف ناسزاهایی که استفاده میکرده نیز به نوبه خود دچار تغییرات و بالا پائین های زیادی میشده...

 اگر از لحاظ روانشناسی فحش دادن رو مورد مطالعه قرار بدیم متوجه میشیم که اکثر اوقات عامل اصلی که موجب فحش دادن میشه "خشم و عصبانیته"... حالا گاهی اوقات این خشم, فروخورده و مربوط به گذشته فرد فحاش! هست و گاهی اوقات هم این خشم فروخورده نبوده و مربوط به زمان حال شخص هستش... برای روشن تر شدن موضوع دو تا مثال میزنیم :

فرض کنید من تو خیابون وایسادم... اونوقت یه موتوری رد میشه آب میپاشه روم... من در اون لحظه عصبانی میشم و میگم : هووووی....گوسفند! (خشم در زمان حال)

حالا فرض کنید با دوستم تو ماشین نشستیم... یه آقایی هم چند قدم جلوتر کنار خیابون وایساده... یکدفعه یه موتوری رد میشه از کنارش و آب میپاشه روش! من ودوستم که صحنه رو دیدیم در موردش صحبت میکنیم :

-داشته باش زد یارو رو خیس خالی کرد...

-گوسفنده دیگه! (خشم فروخورده)

حالا عصبانیت از هر مدلی که باشه وقتی یک نفر فحش میده مکانیزم خیلی جالبی رخ میده که شاید خیلیامون ندونیم, قبل از اینکه این مکانیزم رو توضیح بدیم به یه مقدمه کوچیکی توجه کنین :

طبیعت و فطرت انسان اینه که هر حرفی رو بشنوه در وهله اول باور میکنه... اگه باور نمی کنید برگردید به دوران کودکیتون که روحتون پاکتر و دست نخورده تر بود... یادتونه؟ هر چیزی رو باور میکردید نه؟

خوب وقتی کسی به کسی دیکه فحش میده در واقع یه ضربه کاری به یکی از مهمترین فاکتورهای شخصیت یک انسان میزنه و اون فاکتور چیزی نیست جز "عزت نفس" یا "Self Esteem" .

این اتفاق اینطوریه که به محض اینکه کسی به ما فحش میده...در همون چند صدم ثانیه اول ما به طور ناخودآگاه اون فحش رو باور میکنیم... باور میکنیم که "بیشعور" , "احمق" و یا خیلی چیزای دیگه هستیم... و در مرحله بعد عزت نفسمون میاد پایین, یعنی از تصور اینکه "بیشعور" یا "احمق" هستیم باعث میشه موقتا عشقمون نسبت به خودمون کاهش پیدا کنه و خودمونو دوست نداشته باشیم... در واقع ناراحتی یا خشممون هم به همین خاطره... وگرنه حقیقت امر اینه که واسمون اهمیتی نداره که یه آدم غریبه بی تربیت در موردمون چی فکر میکنه.

به گفته روانشناسان انسانی که عزت نفسش خیلی بالاست بدترین فحشها رو هم بشنوه نه ناراحت میشه... نه عصبانی... تنها عکس العملش اینه که لبخند میزنه و میگه : "به نظر من اینطور نیست!". زمانی که خودمون خودمونو دوست داشته باشیم و ایمان داشته باشیم که انسانی دوست داشتنی و لایق بهترین ها هستیم دیگه هیچ انسان بی ادب و هیچ فحشی نمیتونه ما رو ناراحت کنه.

برای اطلاعات بیشتر میتونید توی گوگل در مورد "Self Esteem" جستجو کنید....مقاله های خیلی جالبی پیدا میکنید که توش تمرینهای خیلی مفیدی برای افزایش عزت نفس داره.

اما یک نوع دیگه فحش دادن هست که اصلا مدلش با اون چیزی که گفتیم فرق میکنه... در واقع اتفاقی که می افته اینه که فحش معنای واقعیشو از دست میده و شدتش کم میشه... مثال ساده اش اینه که یه پسری به دوستش میگه : "دیوونه چرا دیروز نیومدی مدرسه؟"  و مثال پیشرفته ترش پسرهای جوونی هست که به شوخی به هم فحشهای رکیک میدن.

این مورد در آقایون و مخصوصا در دوره نوجوانی و جوانی  شیوع بیشتری داره... و متأسفانه میتونه حالت واگیردار داشته باشه... به این ترتیب که پسری که وارد جمع دوستانش میشه و مشاهده میکنه که اکثریت به راحتی همچین فحشهایی به هم میدن... برای مورد قبول واقع شدن در جمع رفتار اونها رو تکرار میکنه... یادم میاد که من تا اوائل سال دوم دبیرستان یه کلمه رکیک هم از دهنم در نیومده بود... اما از دوم دبیرستان این کلمات برام عادی شد... و اونها رو بیش از حد تکرار میکردم... خیلی جالب بود... وقتی که رکیک صحبت میکردم احساس خیلی خوبی داشتم... احساس میکردم بچه ها قبولم دارن... احساس میکردم خودی هستم... و احساس میکردم باحالم...
ولی تا الان شیش سال از اون موقع میگذره هنوز دارم تلاش میکنم که خیلی از اون کلمات از دهنم بیفتن.

این مدل فحش دادن گرچه ممکنه ظاهراً تأثیری روی عزت نفس نداشته باشه... اما به نظر من خطرناکتر هم هست... چون تأثیرش کاملا ناخودآگاه هست و شخص بدون اینکه متوجه بشه عزت نفسش آروم آروم میاد پایین.

به هر حال امیدوارم همه ما انسانها بتونیم به جایی برسیم که اصلا فحش و ناسزا رو از زندگیمون حذف کنیم و هم به خودمون احترام بگذاریم و هم به دیگران.

 

"سال ٨۵"

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »